تبليغاتX
¸.•*´نــــــــــــــــــوش دارو`*•.¸
¸.•*´نــــــــــــــــــوش دارو`*•.¸



کبریتی برای آغاز





دنیا خانه ای است پوشیده از بلاها به حیله و نیرنگ شناخته شده ، نه حالات ان پایدار و نه مردم ان از سلامت برخوردارند ، دارای تحولات گوناگون و دوران های رنگارنگ زندگی در ان نکوهیده و امنیت در ان نابود است:دنیا خانه مرور و گذر است و خانه پایدار نیست و مردم در ان دو دسته اند یکی ان که خود را فروخت و به تباهی کشاند و دیگری انکه خود را خرید و ازاد کرد .



نـگـــاهـت را نـگـیـر از مـن کـه مـن سـیـرت نـخـواهــم شـد
ز اوج عــشــق چــشـمـانـت ، ســرازیـرت نـخـواهـــم شـــد

مـــــرا در جـــــنـّــت قـــلبـــت بــــده بــاغــــی که مدهوشم
اگــــر رســـتــم زنـد تــیـــرم  ، زمـیــن گـیــرت نـخواهم شد

گـــــر از عـــــــشــــق تـــو بــــگــــریـــزم بـبُر حکم ابد بر من
تــمـــام عــمــــر روحــــم را ز زنـــجــیـرت نـــخــواهــم شـــد

مـــن از حــالـــم چــه مــیــدانــم کــه فــردا هــم نفـس دارم
کــه از جـان بــگــذرم امـّـا ز تـــصــویـــرت نــخـــواهـــم شــد

هــمــــه عــمـرم هـمـان دانــم کــه مـن چیـزی نــمـی دانـم
ولــی دل خوب میداند اسـیــر زخم شمشیرت نخـواهم شد

شــــبــــانــگـاهــــان کـــه مـیــخــوابم بـه خـوابـم نیز میبینم
فــــدای چـــهـــره مــاهـــت ، بـــدان پــیـــرت نــخـــواهم شد

قـــــلم بــــرخــــیـــز از شـــوقــت ، کــــه اکنون روز موعد شد
تــبـر هــم بــــر دلـم زن بـــاز ، درگـــیـــرت نــخــواهـــم شــد

دوشنبه هفدهم آبان 1389 توسط قلم |

خیلی ممنونم

سلام ، دوستای گلم ، به وبلاگ نوش دارو خوش آمدید ، امیدوارم مطالب و شعرام مورد پسندتون قرار بگیره و بدردتون بخوره .

لازمه از تمام کسایی که ما رو مورد لطف خودشون قرار دادن ، بخصوص دوست خوبم فرشاد و پوریا و خانوم ها رهگذر و سایه و آشنا و rain ، تشکر کنم ، خیلی ممنونم .




یکشنبه هجدهم مهر 1389 توسط قلم |

...ترا من چشم در راهم

چهارشنبه دوم دی 1388 توسط قلم |

یا امام حسین

جهت مشاهده آنلاین حرم ، روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب

شنبه بیست و هشتم آذر 1388 توسط قلم |

عشق را باید دید

عشق را باید دید ؛
عشق را باید ساخت ؛
قطره ای جوهره از عشق که باید نوشید ؛
جرعه ای عاشقی آموخت و پرواز نمود ... ،

عشق را حس باید کرد در این بادیه ها ؛
عشق را وصف نمود ، رنگ سرخی غروب ؛
رنگ دلدادگی و بغض گلوها ، مهتاب ؛

مانده ام تنها باز ؛
مانده تنهای در این باده ی خشک ،
خاطراتم را مینوشم باز ؛
خاطراتم را مینوشم تا ،
شاید از سوز دلم ؛
جرعه ای کاسته شد ؛

شایدم باز درونم چندی ساکت شد .

پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 توسط قلم |

روزهای درد من



وقتی می اومدم تا مطلبی بنویسم ، قبل از اون فکر میکردم و شعری میساختم و می اومدم و مینوشتم ،


افسوس ، افسوس که کارم از شعر و گریه و بی خوابی گذشته ، دیگه برام مهم نیست که زنده باشم یا نه ، برام مهم نیست که این دنیا بهش برسم یا تو دنیای دیگه ، تنها چیزیکه برام مهمه اینه که یه روزی بهش برسم و میدونم تو این راه همه چیزمو از دست خواهم داد ، حتی جونمو ، ولی ته دلم ، روشنی  به نام امید هست که میگه بالاخره یه روز بهش میرسی و امیدوار باش ، دیگه نمیخام از این دنیا و بدی هاش گله کنم ، دیگه نمیخام از اشتباهاتم ناله کنم و روزی هزار بار آرزوی مرگ کنم ، تنها چیزیکه تو این دنیا دوست دارم انجامش بدم اینه که روزی هزار بار آرزوی رسیدن بکنم ، شاید تو ظاهر آرومم و لبخند همیشه رو لبامه ، ولی تو درونم آتشیه که درونمو دائم میسوزونه ... ، شاید واسه این که دل بعضی ها از من نشکنه و ازم ناامید و ناراحت نشن ، جوابشونو با لبخند میدم و وقتی چیز بدی بهم میگن چیزی نمیگم و بروشون میخندم ،ولی این واسه اینه که محرمی ندارم ، واسه اینه که مرحمی ندارم ، واسه اینه که نمی دونم کی میتونه دردای منو تو دلش جا بده و واسم دل بسوزونه... ، ولی عشق باعث تحملش میشه و اگه بمیرم هم تحملش میکنم ،تا زمانی که روزنه ی کوچک امیدم روزی به واقعیت تبدیل بشه ، چشم من به راهشه ...



پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 توسط قلم |

...کاش

کاش دنیا غیر از اینیکه هست بود ، کاش آدما معنی دل شکستن رو نمی فهمیدن ، کاش  عشق بی موقعی بوجود نمی اومد ، کاش میشد شب ها بدون گریه به خواب رفت ، کاش آدما قدر عشق رو میدونستن ، کاش .... کاش .....

بــیـــقــراری آتــشــم زد بــارالــهـا مـرهـمی

نـــــوش داروئـی نـثـارم کـن شـفا یابم دمی
روح و جـــانـم از رفـاقت بـا دلــم دیـوانـه شد
روزگــارم نیــسـت جـز اشک و امید و ماتمی
یا قـــسـم بـر قـائـمـت رایـی نـمـا بر حـاجـتم
یـا کـه جـانم گیر ، شـاید لیـلـی ام را دیدمی
مانــده ام تـنـهـا در ایـن انگـشـتـر یاقوت سبز
کس در این صحرا نباشد عاشقان را همدمی
ای قلــــــم از درد دوری بـر خـدایـت تـکیه کن
ســوز جـانــت را خــدا آرامــتـر ســازد هــمی

دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط قلم |

...گذر رهگذرم را ز دلم نستانند

من ز درد دل خود ، با اشکم ،
مینویسم از باد ، مینویسم از عشق ؛
و به خود میخندم ،
و به سرخیّ غروبی که دلم را میبرد ؛
و به مهتاب ، که سرمشق سخن هایم بود ...


من به امّیدِ پر از دربدری ،
من به خورشید وداع میخندم ،
و به خود میگویم ،
که چرا شاخه گلی را ،
به غبار دل خود ساخته ام ؟

من ز درد دل خود با اشکم ،
خاطراتم را در زیر زمین میبازم ،
و به خاک دل خود میسپُرم
که مرا روزنه ای نیز نبود از غم ها ؛
تا ز نورش ره خود بریابم ...

من به امّید پر از دربدری ،
و به نوری که سپردم بر خاک ،
و به خاکی که شود قبر خودم ؛
میخندم ،

که همه عشق و غروب و گل و مهتاب و امید ،
گذر رهگذرم را ز دلم نستانند ...

پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 توسط قلم |

سفید ، رنگ پاکی

مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد.

منبع : رهگذر خانوم .

-رهگذر خانوم خیلی ممنونم که این متنو برام نوشتین
از شدت زیبایی این متن ، از وصفش عاجزم ، فقط میتونم بگم سفید ، رنگ پاکی هاست ...

جمعه سیزدهم آذر 1388 توسط قلم |

مـشـکـن کـه جـز یـکـی دل ، قـلـبـی دگر نـدارم


در ایـــن ســرای غــربــت ، مـانـدم جـدا ز یارم

ای ســـرنــوشــت بــی نـور ، بنگر که داغدارم
شـــبــهــا ز بـی فـروغـی ، سوزم به زیر غمها
ایــن جـــمـلـه را بـــگـویَد ، مـرغی به رهگذارم
جـــمــعــــی ز ابـــر و بــاران ، رفـتــند آسمانها
مــانـــدم جـــدا ز یـــاران ، بـــگــــذار تـا بـبــارم
آغـــوش گـــرم بـــازت ، مــرهــم شــود دلـم را
بـــگـــذار تــا ســرم را ، بـــر ســیـنـه ات گذارم
عــمــری ز درد هـــجــران ، مــانــدم در آرزویـت
بــگــذار تــا دلــم را ، بــر قــلــب تــو ســـپــارم
امّــیـــد دارم امّـــا ، صـــبـــرم دگـــر ســـر آمـد
مـشـکـن کـه جـز یـکـی دل ، قلـبـی دگر نـدارم
حـرفی ز عـالـم عشق ، گویـم که چون شرابی
دانی که سوز و عشق و ، دردی به سینه دارم
مـن جـان و قـلـب و هستی ، کردم فدای مویت
خـوردم بـسـی جـگـر خـون ، جـز ایـن نبود کارم
از بـوی عـطـر جانت ، مدهـوش و مست گشتم
بــازآی تــــا دوبــــاره ، خــــــرّم شـــــود دیــــارم
درگـــیـر آن دو چــشــمــم ، در حـیــرت نـگـاهـم
بــــر مـــن نــظـــر بـیـنـداز ، راضی به یک نظارم
ای ردپــای خــونیـــن ، بیره مـکن قلـــــــــــــم را
مـن گــمـره کـویـــــــــــــر و ، بــر راه تـو ســوارم

چهارشنبه یازدهم آذر 1388 توسط قلم |

چه امید شیرینی

همه چیز را باید در حد امکان ساده کرد ، نه بیش از آن.


شاید
شاید ، زندگی پر از دل شکستن و نا امیدی و درد و بی کسی باشه
 ولی ،‌ در مقابل این درد های بزرگ ،
چیزای قشنگ کوچیکی هم هستن که ادم میتونه دردای بزرگش رو با سرگرمی های کوچیک موقتی ، تسکین بده ،‌
گاهی وقتا با یه گریه ، میتونی پرواز کنی و به خاطرات روزای قشنگی که رویاهاترو سوارشون میکردی بری ،
به روزایی که اصلا فکرشو نمی کردی که امروزی هم هست ،
امروزی که از شدت درد دلی که نمی تونه به هیشکی بگی داری با وسائل رو میز خودت حرف میزنی ؛
دردی که از شدتش مجال پاک کردن اشکاترو هم نداری ...
کتاب خاطراتی که با گریه هات ، جوهر کلماتت از هم پاشیده و دیگه خاطراتت هم از بین رفته ...
 
اونوقت یه نگاهی به دل شکستت میندازی و میگی ، دیدی بازی زمونه رو ، قصه ی مجنون رو ؟
ولی دلت مرده ، دیگه دلی نداری که جوابترو بده ،
الان دیگه مردی ...  ،
و به امید روزی که خاکت میکنن زنده ای ،
چه امید شیرینی ، چه امید شیرینی ...

سه شنبه دهم آذر 1388 توسط قلم |

بازم یه شب سرد دیگه

باز شب شد ، و من موندم و این دل همیشه غمدار من ، بازم من موندم و صداهایی که تو گوشم میپیچه ، خاطراتی که از جلوی چشمام رد میشن ، و کسایی که همیشه پیش خودم احساسشون میکنم ، حس نزدیکی که حاصل عشقه ....


دوشنبه نهم آذر 1388 توسط قلم |

نـگـــاهـت را نـگـیـر از مـن کـه مـن سـیـرت نـخـواهــم شـد

نـگـــاهـت را نـگـیـر از مـن کـه مـن سـیـرت نـخـواهــم شـد
ز اوج عــشــق چــشـمـانـت ، ســرازیـرت نـخـواهـــم شـــد
مـــــرا در جـــــنـّــت قـــلبـــت بــــده بــاغــــی که مدهوشم
اگــــر رســـتــم زنـد تــیـــرم  ، زمـیــن گـیــرت نـخواهم شد
گـــــر از عـــــــشــــق تـــو بــــگــــریـــزم بـبُر حکم ابد بر من
تــمـــام عــمــــر روحــــم را ز زنـــجــیـرت نـــخــواهــم شـــد
مـــن از حــالـــم چــه مــیــدانــم کــه فــردا هــم نفـس دارم
کــه از جـان بــگــذرم امـّـا ز تـــصــویـــرت نــخـــواهـــم شــد
هــمــــه عــمـرم هـمـان دانــم کــه مـن چیـزی نــمـی دانـم
ولــی دل خوب میداند اسـیــر زخم شمشیرت نخـواهم شد
شــــبــــانــگـاهــــان کـــه مـیــخــوابم بـه خـوابـم نیز میبینم
فــــدای چـــهـــره مــاهـــت ، بـــدان پــیـــرت نــخـــواهم شد
قـــــلم بــــرخــــیـــز از شـــوقــت ، کــــه اکنون روز موعد شد
تــبـر هــم بــــر دلـم زن بـــاز ، درگـــیـــرت نــخــواهـــم شــد

جمعه ششم آذر 1388 توسط قلم |

سالروز شهادت امام محمد تقی

سالروز شهادت امام محمد تقی جواد الائمه ، نهمین خورشید امامت ، بر عموم شیعیان جهان تسلیت باد .

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط قلم |

خدایا خود گواهی ، هرچه کردم خواستم عاشق کنم او را



شــبـــی پـروانـه بــودم مــن بــه دور از هـوش و بیـداری
دلـــیلـــی نـیـسـت بـر مـن تـا نـویـسـم بــر تــو تـومـاری
خدایا خود گواهی هرچه کردم خواستم عاشق
کنم او را
ولــی آن سنــگدل آخر جفا کرد و ، منم ، این درد تنهایی
تـــمــــام آرزویــــم بـــــود گــــویــــد یــــک کــــلام از دل
دگــــر افــتــاد از چـــشـمـم دل و احـسـاس و بـی یــاری
شــــکـســتـم مـثـل دیـگر عـاشـقـان مـن نـیـز مـیـمــیرم
بـــمــیــرم بــهـتـر اســــت از مـــردنـــم در راه دلـــــداری
کـــســی را دوســت داری آن تــرا بی شک نمی خواهد
کســـی خــواهــد تــرا امــا تــو آنــرا دوســت مــیــداری؟

به ذات زنــــدگی خـــنـدم کــــه قــانـونـش شکستن شد
به ذات عــــــــــشـق مـیـخندم ، که شد همسان بیماری
قــــــــــــــــلم از جــوهـر عـشـقـت دگـر چـیـزی نماند آخر
ز اشــــک خــود نـویــس امــا تــرا کـس نـیـسـت دلـداری




سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط قلم |

بهونه ای برای گریه

بازم دلم گرفته ، دنبال بهونه ای برای گریه کردن میگردم ، بهونه ای برای درد دل با خدا ، راز و نیاز با خدا....

چه شب های قشنگی که با غفلتمون به باد دادیمشون و تو خواب غفلت نابودشون کردیم ،

چه شب های قشنگی که میتونستیم بیدار بمونیم و تا صبح دلمونرو سیراب از عشق و پر از خدا بکنیم ...


دگـر خـوابـی نــدارم مـن ز شــب هـایـم چه حاصل؟
شــبــان را تـا ســحـر گــاهــان نـیــاسایم چه حاصل؟
طـنــــیـن انــــداز عـــشـــقِ جـــاودانــــی نــازنــیــنـا
ولــی از خــســـتــگــیّ و رنـــج پـاهــایـم چــه حـاصل؟
ز احـسـاســی کـه گــردانــنــده اش هــم ربـنّـا بـود
دمـــیـــدی داغ هـــجـــران را بـــه رویــام چــــه حـاصل؟
ز بــویـت مـسـت مـیـگشـتم ز رویت عقل میبستم
بـه آوایت دلم بستم بگو اخـر بـه مـن یـارم چه حاصل؟
ز آزادی همان دانم کـــه عــمــری جــان بــه زنـدانم
رهایی یابم از تن،لیک با بار گـنـاهـانـم ، چه حاصل؟
بنوشم نــوش دارو را کـه مـسـتـی پـشـت سـردارد
پس از مردن به یاد آری که بازوبند دل دارم چه حاصل؟
قــــــــــــلـم را آن زبـان نـبود که تـصویرش کند دل را
اگـر هــم راز گـویـم آخــر از هـجـران جانانم چه حاصل؟

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط قلم |

عشق مطلق

من يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد. مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه اي آوردم پذيرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم اما نپذيرفتم. چشم هايم را بستم تا خدا را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صداي خدا را نشنوم. من از خدا گريختم بي خبر از آن که خدا با من و در من بود.
مي خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم مي خواهد بسازم نه آن گونه که خدا مي خواهد. به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت ماندم. من زير ويرانه هاي زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هيچ کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد. دانستم که نابودي ام حتمي است. با شرمندگي فرياد زدم خدايا اگر مرا نجات دهي، اگر ويرانه هاي زندگي ام را آباد کني با تو پيمان مي بندم هر چه بگويي همان را انجام دهم. خدايا! نجاتم بده که تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسي بود که حرف هايم را باور کرد ومرا پذيرفت. نمي دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد. از زير آوار زندگي بيرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خداي عزيز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمايم.
خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدايا عشقت را بپذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم. سپس بي آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رويايي زندگي ام ادامه دادم. اوايل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست مي کردم و خدا فوري برايم مهيا مي کرد. از درون خوشحال نبودم. نمي شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بي توجه باشم. از طرفي نمي خواستم در ساختن کاخ آرزوهاي زندگي ام از خدا نظر بخواهم زيرا سليقه خدا را نمي پسنديدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزي در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک مي کند و من از زحمت عشق و عاشقي به خدا راحت مي شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حين کار اگر چيزي لازم داشتم از رهگذراني که از کنارم رد مي شدند درخواست کمک مي کردم. عده اي که خدا را مي ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ايستاده بود نگاه مي کردند و سري به نشانه تاسف تکان داده و مي گذشتند. اما عده اي ديگر که جز سنگهاي طلايي قصرم چيزي نمي ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز بهره اي ببرند. در پايان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجري زهرآلود بر قلب زندگي ام فرو کردند. همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمي بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گريختند همان طور که من از خدا گريختم. هر چه فرياد زدم صدايم را نشنيدند همان طور که من صداي خدا را نشنيدم. من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدايا! ديدي چگونه مرا غارت کردند و گريختند. انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگي ات فرا خواندي. از کساني کمک خواستي که محتاج تر از هر کسي به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غير تو روي آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم. اينک با تو پيمان مي بندم که اگر دستم را بگيري و بلندم کني هر چه گويي همان کنم. ديگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسي بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد. نمي دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره مي توانم روي پاي خود بايستم و به زودي خداي مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بي آنکه مرا بخواني هميشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داري تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم.

گفت: اگر مرا باور کني خودت را باور مي کني و اگر عشقم را بپذيري وجودت آکنده از عشق مي شود. آن وقت به آن لذت عظيمي که در جست و جوي آني مي رسي و ديگر نيازي نيست خود را براي ساختن کاخ رويايي به زحمت بيندازي. چيزي نيست که تو نيازمند آن باشي زيرا تو و من يکي مي شويم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چيزي بي نيازم. اگر عشقم را بپذيري مي شوي نور، آرامش و بي نياز از هر چيز.

شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط قلم |

دوتا شعر از خودم که دلم نیومد ننویسم

من ندانم عاقبت از من چه کین داری ؟ ز چیست؟ ، روزگارا اینهمه درد از در یاری ز چیست؟

ای زمین گویی که ما ماری در آغوش توئیم ؟ ، خویشتن را آگهی ؟ خود بدتر از ماری ، زچیست؟
حس قلبم یک دمی از خواهشش بیرون نبود ، گو بدانم راز قتل دل ز دلداری زچیست؟
راهب گم کرده معبد ، عاشقان را میکشی؟ ، راه را روشن نما ، این نفر و بیزاری ز چیست؟
ناله ی قلبم چنان دانی دروغی بیش نیست ، گر گذاری مرده ام ، درمان بیماری زچیست ؟
هر چه لازم بود از من جمله ی احساس بود ، یاری از شخصی نخواهم ، مَرد ، عیّاری ز چیست؟
هر چه گویم عشقِ من این دل دگر بی تاب توست ، خنده دار و دائما در حال انذاری زچیست؟
جای خنده روی گردان بر رخم پس بازگوی ، انتظارت را ندارم پس فداکاری زچیست؟
چشمهایم را ببین ، رحم ات نیامد بر دلم؟ اشکهایم بین ، بپرس این صورت جاری ز چیست؟
گر مرا از دره ی عشقت بیندازی برون ، من نپرسم دست خود تیر و کمانداری زچیست؟
در رهت از آشنایان روی خود گردانده ام ، پس نمی پرسی که این افعال پرگاری زچیست؟
عمر جاویدان عشق از آن من بود آفتاب؟ ، این مثال عشق بود ، بس کن دگر زاری زچیست؟
تا ابد چشم قلم در راه پایت دوختم ، باز گو بر من نهایت ، فصل اجباری زچیست؟

 


نکته ها دارم ولی بر من نظر کن اندکی ، یادت از خاطر نشد از من گذر کن اندکی

گر چه من کم باشمت امّا تو خود بر من بسی ، راه را نزدیک کن دوری به سر کن اندکی
ساقیا دستم بگیر و بال بخشا بر دلم ، درد دل گویم ، رهم بر باختر کن اندکی
خسته ام مردم ازین هجران چون زهر انار ، گوی بر من تا ازین غربت سفر کن اندکی
هر کجا را میتوانم دست خود بالابرم ، عشق داند حال من ، آن بیشتر کن اندکی
یارب این احساس غم آرامشم را برده است ، اشک هایم را ببین ، رحمت ز سر کن اندکی
گر چه من گویم که عاشق گشته ام امّا بدان ، تا بیایم رفته ای ، گو دیده تر کن اندکی
عاقبت آن بغض هایت ای قلم دیگر چکید ، راه خود را تا روی ، اشکت سپر کن اندکی

 

جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط قلم |

فرازهایی از دعای امام سجاد

خدايا! مرا شاكر و صابر گردان و مرا در چشم خويش خوار و در نظر مردم بزرگوار گردان.
خدايا! در همه كارها عاقبت ما را به خير كن و ما را از خواري دنيا و عذاب آخرت نگهدار.
خدايا! مرا به علم توانگر ساز و به حلم زينت بخش و به تقوا عزيز كن و به عافيت زيبايي ده.
خدايا! از زوال نعمت و تغيير عافيت و غضب ناگهاني و همه چيزهايي كه مايه ناخشنودي توست  به تو پناه مي‌برم.
خدايا! از اخلاق بد و اعمال بد و هوسهاي بد و مرضهاي بد به تو پناه مي‌برم.
خدايا! سحرخيزي را بر امت من مبارك ساز.
خدايا! تو را به غيب داني و قدرتي كه بر آفرينش داري سوگند مي‌دهم تا موقعي كه زندگي را براي من بهتر مي‌داني مرا زنده نگهدار و موقعي كه مرگ را براي من بهتر مي‌داني مرا بميران.
خدايا! از تو مي‌خواهم كه ترس خود را در آشكار و نهان نصيب من كني و در حال خشنودي و خشم كلمة اخلاص را به زبان من جاري نمايي و در حال فقر و توانگري ميانه‌روي را شعار من سازي.
خدايا! چنان كه خلقت مرا نيك كردي سيرتم را نيز نيك كن.
خدايا! هر كس عهده‌دار كار امت من شد و بر آنها سخت گرفت، بر او سخت‌گير و هر كس عهده‌دار كار امت من شد و با آن‌ها مدارا كرد با او مدارا كن.
خداوندا! يك لحظه مرا به خودم واگذار مكن و چيزهاي خوبي كه به من بخشيده‌اي، از من باز مگير.
خدايا بر محمد و خاندان پاكش درود فرست.
درودهاي پربركت و پاكيزه و فزاينده‌اي كه صبح‌گاهان و شامگاهان در رسند،
و درود فرست بر ايشان و بر ارواح‌شان
و كارشان را بر اساس تقوا فراهم آور،
و احوالشان را به سامان‌ آر،
و ما را به رحمت خود در جايگاه امن و امان در كنار ايشان قرار ده،
اي مهربانترين مهربانان.

همه آشنای هستی منم آشنـا به مـسـتـی ، ز دری کـه بازگـشـتی دل خود ز غم گسستی
سـخـنـم بـه بـارالـهـا رخ ســاغــر عــلـی بـود ، اگـر از رخـش نـنـوشـی نتوان که پیش دستی
همه عمر من تلف شد که به دستم آرم او را ، تـو هـم عـاقـبـت بـیـابـی که به نینوا نشستی
ز کسی شنیدی از عشق و دل از خدا ندیدی ، بـخـدا گـشـوده آن لـب ز ســر خـمـارمـسـتـی
تو دلـم شـکـسـتـی امّـا ز خـدا جـفـا نـدیــدم ، به خدا دهم دلم را که خداست جمله هستی
اگـــر از حـریـم عـرفـان شــکــنـم حـدود دل را ، گل من نرنـجـی از مـن ز دلـیـل خـودپـرسـتـی
قــــــلم هر چه عمر دارد کندش فدای مستی ، ز شـراب عـشق نوشی نگهت ز جمله بستی


پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط قلم |

یا ارحم الراحمین

پروردگارا!
ای تو که بنده ی ضعیف خویش را در پناه قدرت علیای خود از حوادث پناه می دهی.

تو که وحشت و هراس را به آرامش و ایمنی تبدیل ميفرمايی.                     

من اکنون موجودی گناهکارم  و یاری جز تو ندارم. مرا طاقت غضب تو نباشد و کسی که از من پشتیبانی کند جز تو نیست.

همی دانم که به زودی به سوی تو باز خواهم گشت و از لقای توهراس  همی دارم و کسی را نشناسم که هیجان هراس را در ضمیرم آرام سازد. جز ذات اقدس و اعلای تو کسی را نشناسم که آرام بخش  خاطر من باشد.

 تنها تویی که می توانی ایمنم بداری،
تویی که می توانی در تنهایی یار من باشی،
تویی که توانايی وبه روزگار ضعف من میتوانی از من دستگیری کنی.
خداوندا! بر من منت گذار و چنان کن که کردار من به رضای تو مقرون باشد.

خواسته های من از دست توانای تو آسان بر آید

 زیرا تو بر آنچه خواهی توانا باشی.
                               یا ارحم الراحمین

قسمت هایی از دعای امام سجاد (ع)

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط قلم |

کاش درد غربت خود را دوایی داشتیم

ما زمانی با خدا عشق و صفایی داشتیم ، آن زمانان عاشقانه پیشوایی داشتیم
خاک از اتش فراتر بود و اتش پست تر ، صوت در صوت ملائک ، ربنّایی داشتیم
معنی غربت پس از دوری ز خالق دیده ایم ، یاد باد ، آن روزها ساز و نوایی داشتیم
مردگانیم ادّعای زندگانی میکنیم ، آن زمانان می خوران حال و هوایی داشتیم
عالم حق را جدا از کفر و ذلت دیده ایم ، عزّتی و بود و بهشتی ، نینوایی داشتیم
یاد یار از یاد رفت و دل به دنیا بسته ایم ، کاش اکنون در زبان ، ذکر خدایی داشتیم
یاوران را دل سیه دیدم شکستم عاقبت ، یاد باز آور بهشتت ، باغ هایی داشتیم
صد هزار افسوس زیرا عارفان رفتند و ما ، در کنارش راز های برملایی داشتیم
کس نمیبینم به چشمم آشنایان رفته اند؟ ، کاش بر رضوان به خود چند آشنایی داشتیم
بی کسان در روضه دلتنگ رفیقان میشوند ، کاش خالق راضی و ما هم رضایی داشتیم
رند اگر بیمار گشتی ناله از آدم نما ، کاش درد غربت خود را دوایی داشتیم

سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط قلم |

زان جام جگر سوز

زان جـام جــگـر سـوز مـرا نـوش نـــدادی ، در مـــیـکـده بـا یـار خـود آغــوش نـدادی
از دسـت تـو فـریـاد کشـد عالـم مستـی ، در مــحفل رنـدان سـخن از هوش ندادی
خامــوش ببــایـد شــود هــجـرانـه ز دنیــا ، افسـوس دمـی جـمله ز خاموش ندادی
افسوس سر خودسری ات بر سر حــرفم ، راهــی بـه در بتـکده ی شــوش نـدادی
از بــاد صـبـا گـیـر دگر سمت قـلــــــــم را ، بـــر زاهِــدِ در صـومـعـه هم گوش ندادی

سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط قلم |

عشق

خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.

آزمونتان تنها همین است:

عشق .

وهرکه عاشق تر آمد؛

نزدیک تر است.پس نزدیک تر آیید؛

نزدیکتر.

عشق کمند من است.

کمندی که شما را پیش من می آورد.

کمندم را بگیرید.

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست.

گفتگو با من. با من گفتگو کنید.

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.

لیلی همصحبت خدا شد .

خدا گفت:

عشق همان نام من است

که مشتی خاک را بدل به نور میکند .

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.



گفتم «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»

گفتم «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»

گفتم «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»

گفتم «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»

گفتم «من نمی‌توان مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»

گفتم «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»

گفتم «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»

گفتم «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»

گفتم «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»

گفتم «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»

سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط قلم |

به یادت در کنار حوض بنشستم

به یادت در کنار حوض بنشستم؛
به پیش ماه افتاده درون آب ؛
به من میخندد آن موجی که از افتادن اشکم درون آب ، پیدا شد ،
دلم می سازد آهنگ رسیدن ،
بس که ناراضیست از هجرت ،
خدایا ...

به یادت در کنار حوض بنشستم ،
نشانی پرسم از مهتاب ،
که شاید هر کجا هستی نوازم ساز هجرت را ،
ولی افسوس مهتابم مرا دیگر نمی خواهد ،
رهایم کرده در تاریکی این شب ،
سکوت و خلوت صحرا مرا ارام می سازد ،
به یادت جمله ها سازم ولی افسوس ،
جمله هایم نیز چون قلبم به زیر خاک رفت آخر،

به یادت در کنار حوض بنشستم ،
صدای نازکی از دور بر گوشم رسد ناگه ،
ز نور ماه دیدم رد پایش را ،
صدای حرکت شن ها صدای رهگذر را مات میسازد ،
ولی من همچنان دنبال می سازم ،
قدم هایی که قلب عاشقان را غرق خون سازد .

دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط قلم |

در اوج بی کسی


تا حالا از میان اینهمه آرزوتون ، به این فکر کرده بودین که ، کاش یکی بود که میتونستین باهاش راحت باشین، حرفای دلتونو بهش بگین و دلداریتون بده ؟ ؛

گاهی وقتا ، در اوج بی کسی ، یاد شعری می افتم ، آرامشی تمام وجودم رو میگیره ، و این صدا تو گوشام میپیچه


"...
امیدم را مگیر از من ، خدایا ... خدایا ... خدایا ،
دل تنگ مرا مشکن خدایا... ... " 

، اشکام دونه دونه ظاهر میشن و بدون اینکه سدی جلوی راهشون باشه ، خیلی رویایی ، از گونه هام جاری میشن و فریاد عشق می زنند ،

تا جائیکه چشمام دیگه خسته می شن و اروم اروم پلکام رو میبندم و به آسمان زیبای رویاهایم میرم ،

جائیکه زندگی ام رو بالای اون ابر ها با عشق تو ساخته بودم ، کاش دیگر هیچوقت ،

دیگر هیچوقت از رویاهایم بیدار نشوم ... .



دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط قلم |

متشکرم خدا جون

خداجون تو تنها كسي هستي كه
اگه بخوام مشكلمو بگم ، نبايد از منشيت وقت بگيرم تو تنها كسي هستي كه
اگه بخوام باهات تماس بگيرم واسم حتي يه ريال هم هزينه نداره ... تو تنها كسي هستي كه
اگه ساعتها باهات حرف بزنم ، به ساعتت نگاه نميكني كه يعني وقتم داره تموم ميشه تو تنها كسي هستي كه
اگه گرهي از كارم باز كني، لازم نيست با فرستادن تاج گل و ...ازت تشكر كنم تو تنها كسي هستي كه
اگه بيماريمو شفا دادي ،لازم نيست با چاپ اعلاميه تو صفحه اول يه روزنامه پرتيراژ ازت تقدير كنم تو تنها كسي هستي كه
اگه هر چي گريه كنم و اشك بريزم و وراجي كنم ،بهم نميگي حوصله ام رو سر بردي ...چقدر پرحرفي! تو تنها كسي هستي كه
حتي اگه واسه اين همه وقت كه بهم دادي ازت تشكر نكنم ،بازم هرچقدر كه بخوام بهم وقت ميدي

متشكرم خدا جون

ما خدا را گم میکنیم.........
در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد.........
خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست......
تا به حال چند بار خوشی هایت را ارام و بی بهانه به او گفته ای؟؟

تا به حال به او گفته ای که چه قدر خوشبختی؟؟؟؟؟
که چه قدر همه چیز خوب است؟؟؟؟
که چه خوب که او هست ؟؟؟
خدا همراه همیشگیه سختی ها و خستگی های ماست

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد
به عشق ایمان دارم حتی اگر ان را حس نکنم
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد..

تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست

متشكرم خداجون

آنچه هستی هدیه خداوند است به تو
آنچه می شوی هدیه توست به خدا
پس بی نظیر باش.

دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط قلم |



در فراق یارم این دل رو به کنعان
می رود
با امــید روی یـارم از دل و جـان
مـی رود
یوسـف گمگشته ی من باز می آید ولی
تا زمـان وصـل او غمـگین و نالان
می رود
____________________________
-------------------------------------------------

mohammadonline3000@yahoo.com

RSS 2.0



Free IQ Test
شما هم خودتونو امتحان کنید!

Design By Parstheme